|
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید موضوعات
آرشيو وبلاگ فراه داټ کام خبری، فرهنگی، اجتماعی، معلوماتی و... سهشنبه 15 شهریور 1390 :: 11:32 :: نويسنده : farah
" اسطوره ي فولاد " ( مرثيه اي بمناسبت درگذشت نابهنگام داد نوراني) در سوگ بزرگمردي كه عمر كوتاهش را صرف آرماني شريف و جاودانه كرد. مبارزي كه با ترس و وسواس، مصلحت و معامله، رضا و تسليم بيگانه بود. " اسطوره ي فولاد " ( مرثيه اي بمناسبت درگذشت نابهنگام داد نوراني) در سوگ بزرگمردي كه عمر كوتاهش را صرف آرماني شريف و جاودانه كرد. مبارزي كه با ترس و وسواس، مصلحت و معامله، رضا و تسليم بيگانه بود. استادي كه درس بپاخاستن، درخت شدن، و نور را فريادكردن از خود بيادگار گزارد. خوشا بر رهروان و شاگرداني كه ميراثبرِ بهره اي ازين يادگار جاودانه باشند. اسطوره ي فولاد، كوچكتر از آنست كه در رثاي چنان بزرگواري بخوانش گرفته شود؛ و اينكه شعريت اين نوشته نيز، در بسا موارد، قرباني شعار گرديده، به پاس حرمت و احترامیست كه به روحيه، انديشه و شگرد كار انقلابي و مبارزه جويانه ي آن زنده ياد دارم. عميق ترين مراتب تسليت، تحسر و تأسفم را به نمايندگي از خود و ساير فرهنگيان، شعرا، ژورناليستان و علاقمندان زنده یاد در اين خطه، پيشكش خانواده ي گرامي، دوستان، دوستداران، شاگردان و راهيان راه پرافتخارش مي نمايم. يادش جاودانه و راهش پُرِ رهرو باد ! حرمت فريد احساس – ولايت فراه پنجشنبه – 23 سرطان 1390 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بالابلند بود همچون غرور سرو؛ جولانگه عقاب. O با آن حضور اندك و آن فرصت نچيز (1) در امتداد باورِ بي انتهاي خويش تاريخ را به درسِ شجاعت ادب نمود. تاريخ هرزه را؛ تاريخ رسالتْ شكنِ خواب رفته را تا مرز اعتراف و يقين تازيانه زد. O او مايه ي حسادت فولاد و سنگ بود الگوي رشكِ بحر؛ در هر ورق از دفترِ تقويمِ سبزِ خود آلام خلق هاي وطن را ترانه كرد؛ رسم درخت بودن و آيين موج را بر تابلوي پست زمان جاودانه كرد. O اهل رضا نبود ناژوي سبز ما ! مغرور همچو سرو در بدترين شماتت پاييز و برف و باد تسليم را به طنز و تمسخر جواب داد.
اينك چگونه؛ زود آن پاسدارِ باور و آن رستمِ ستيز اينك چگونه؛ آه !!! O در استواي گرميِ بازار دلقكان دستي ميان آتش و دستي ميان خون (2) با آن حضور اندك انسان را شناخت؛ در قرن بي حياي فراموشيِ بشر انسان را سرود انسان را گريست . . . پس انسان اگر تويي انسان اگر منم؛ انسان چگونه بايد از اين عبور تلخ از اين حقيقت تنها شدن، رفيق ! تا مغز استخوان نلرزد؟ زيرا: ساطورِ خشمِ رستم تسليمْ ستيزِ ما (3) در نيمه راهِ حمله ي افراسيابيان ديگر غلاف شد.
|
||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید